بهترین و شیرین ترین تولد مامان الی
سلام نفسم دوباره اومدم تا برات از بهترین لحضه های زندگیم بنویسم 39/5/3 تولد مامانی بود که البته من فکر میکردم بابایی یادش نیست چون اصلا به روی خودش نمیاورد ما هم خونه آنا اینا افطاری دعوت بودیم که من زودتر رفته بودم و بابایی تو خونمون استراحت میکرد داشتم به خاله جون و دایی جونت میگفتم که باباییت یادش رفته که امروز تولدمه نگو این بابای شیطونت با خاله جونت قرار گذاشتن منو سورپرایز کنن خلاصه بعد افطار تو حیاط نشسته بودیم که خاله جونت اومد و گفت تولدت مبارک پاشین بیاین خونه من رفتمو دیدددددددددم چه کردن یه دست گل خوشگل با یه کیک خوشگل از طرف شما که عکسشو میزارم و یه کادو اشک تو چشمام جمع شد پسرم این...
نویسنده :
الی
11:43


